تبليغاتX
دلنوشته های من

دلنوشته های من
جایی برای بعضی از حرفهای دل نیلونــــاز
دوستای عزیزم
تو فکر یه جای جدیدم ...

یه جای جدیدی که بتونم حرفای جدید بزنم ...

یه جایی که هیچ کسی منو نشناسه و بتونم درست عین اول های نوشتنم هر چی میخوام بگم ...

پست یه دوست باعث شد بفهمم که قبلا چقدر دنیام متفاوت بود ...

امروز احساس کردم که بزرگ شدم ... 

یا شاید هم تغییر کردم ...

خوب یا بدشو نمیدونم ...


+احساسی که الآن دارم درست عین یه کبریت سالم بین یه عالمه کبریت های از دست رفته میمونه که آخرین شانس واسه روشن کردن شمع خاموشیه که روبروم قرار داره ... نمیدونم باید دل و به دریا بزنم و کبریتو امتحان کنم یا نه ؟؟؟ 

- خب البته کبریت های من تموم نشدن ... ولی احساسم اینجوریه دیگه ...


+ امروز واسه یه کار جدید اقدام کردم ... قرار شده که یه همکاری متفاوت با یه شرکت به صورت پروژه ای داشته باشم ... خوشحالم ... یه جور تنوعه ... دوست دارم که خوب پیش بره ...


+ نیلوفرانه : احساسهای خوب دارن میان ... یواش یواش ... شایدم بخاطر یادآوری یه سری خاطرات خوب از گذشته باشه ... شاید هم بخاطر روزهای خوب آینده ... عقل داره خودشو به درو دیوار میکوبه ... اما ... اینبار احساس چیز دیگه ای میگه ... نمیفهمم ... نمیدونم کار درست چیه دقیقا ... اما امیدوارم که درست باشه ...

- نیلوفرانه : از تو گفتن سوزش چشم می آورد ... و از تو نگفتن ورم گلو ...

[ دوشنبه یکم خرداد 1391 ] [ 21:55 ] [ نیناز ]
اگه بخواین تو زندگیتون تنوع ایجاد کنین چی کار میکنین ؟؟؟

[ جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 ] [ 14:32 ] [ نیناز ]
دلم میخواهد ماهی های تنگ کوچمان را در آغوش بکشم و بوسه ای بر پیشانی اشان بزنم ... عاشق های کوچک خانه ما هر وقت که نزدیکشان میروم انگار که میفهمند چقدر دوستشان دارم آنچنان بالا و پایین میروند که دلم پر میکشد برایشان ... شادی اشان به شدت زندگی را یادآورم میشود ... روزهای خوب آینده را ...

چه کنیم که زندگی اگر با ما نساخت باید بسوزاینم روزهای بد را و بسازیم روزهای خوب آینده را ... و این تنها کاریست که فقط از دست خودمان بر میآید ... 

من خوبم و از همه شما ممنونم بابت همه محبت بی دریغتان ... نمیخواهم هیچ وقت جبران کنم چون نمیخواهم هیچ وقت هیچ کدام از شما عزیزان را در شرایط ناخوشی و نا امیدی ببینم ... روزهای خوب برای همه تان آرزو دارم ... با تمام وجودم ...

این نیز میگذرد عزیزان ... آری ...


برچسب‌ها: روزهای خوب میاد
[ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 11:50 ] [ نیناز ]
یه ساعتی وقت خالی میکنمو سریع میام اینجا ... اینجا تنها جاییه که خودمم ... واسه دل خودم مینویسم ... به این فکر نمیکنم که کسی از دستم ناراحت بشه ... احساس همزاد پنداری زیادی با بچه های اینجا دارم ...

خلاصه اینکه تو هر وبلاگی میرم و سر میزنم ... الآن خیلی وقته که نتونستم واسه یه وبلاگ نظر بذارم ... هر وقت که میرم و میخونمش به پهنای صورت که نه ولی حداقل چند دقیقه ای برای سرنوشتش میگریم ... اما نمیتونم براش چیزی بنویسم ... میبندم وبلاگش رو و بعدی رو باز میکنم ... لحظه ای دوباره شاد میشم ... هر چند گذرا ... چند جمله خوب و دوست داشتنی میخونم و بازم بی نظر میام بیرون ... میرم پیش بعدی و به شدت احساس میکنم که اون وبلاگ هم واسه خودمه ... انگار که ما دونفریم با یه سرنوشت مشترک ... ممکنه اتفاقا یکی نباشن ولی روحیاتمون عین همه ... بازم نظر نمیذارم ... میرم پیش بعدی ... هر چیزی که ازش میخونم و با تمام وجود درک میکنم ... لحظه لحظه زندگیشو ... آرزو میکنم که روزهای خوب زندگی براش رقم بخوره ... بازم بی نظر ... بعدی رو که باز میکنم ... خوشحالم که برگشته پیشمون ... خیلی زیاد ... بی نظر ... بازم هم بعدی و بعدی و بعدی ...

همزاد پنداری من ادامه داره ... ولی اصلا حوصله نظر گذاشتن ندارم ... خیلی وقته که پستهای مختلف رو میخونم اما دل و دماغ واسه نظر گذاشتن ندارم  ... اما باز هم سعی میکنم و شاید چند خطی بنویسم ...

وقتی اشک به پهنای صورتم کامل میشه میام و اینجا مینویسم ... از احساسهای مختلف ... از روزهای زندگیم ... از این لحظه ... از ... خیلی چیزها ...

نیلوفرانه نوشت : بخش جدیدی که یادآور داشتن احساس برایم باشد و گاهی بتواند جلوی عفلم قد علم کند ... گرچه تلاشش را بیهوده میدانم ... جنگی است اینجا ... جنگی سخت میان عقل و احساس و با پیروزمندانگی همیشگی عقل ...

نیلوفرانه : روزهای بعد از تو ... سخت ترین روزهای زندگیم شد ... موفقیت های پی در پی هم نتوانست جای خالی دستت را بر شانه هایم پر کند ... بی تو خانه ما انقدر سرد و ساکت شده که حتی پرنده ها هم سکوتش را نمیشکنند ... روزی که رفتی ... درست یک سال و دو ماه پیش بود ... همان سال لعنتی که همه را سیاه پوش کرد ... روزی که مارا هم سیاه پوش کردی ... چه فکری داشتی ؟؟؟ نگفتی عزیزانی داری که در نبودت زندگیشان به هم میریزد ؟؟؟نگفتی بی تو چگونه زندگی به سر کنم ؟؟؟ کاش نمیرفتی ... کاش ...

[ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 19:56 ] [ نیناز ]

یه احساسی دارم این روزا  ...

خیلی عجیبه ...

احساس میکنم ته یه تونل خیلی تاریک وایسادم ... هر چی هم میخوام جلوتر برم انگار که تونل طولانی تر میشه ...

احساس میکنم نوری که ته تونل میبینم فقط یه سرابه ... و قراره تا آخر همینجا وایسم ...

یه حسی بهم میگه از تلاش دست بردارم و بیخیال بشم ... همینجا تو تاریکی مطلقی که فقط یه کور نور از ته تونل معلومه به زندگی ادامه بدم ... یه حسی هم میگه ادامه بده ... بالاخره تا کی میخواد این تونل طولانی بشه ... بالاخره یه روزی تموم میشه ...

تصمیم دارم راه دوم و انتخاب کنم ... ولی انگار کشش توی تونل موندن خیلی بیشتره ... نیاز به یه امید دارم ... یه امیــــــــــــــــــــد ... به شدت کمش دارم ...

به هر جایی که نگاه میکنم هیچ بارقه ای از امید وجود نداره ... اما من میگردم ...

یه ذره امید فقط ... یه ذره هم واسه این بی امیدی محض من کافیه ... فقط یه ذره ...

پی نوشت : خیلی جالبه ... خیلی ... هر کدوم از دوستامو که میبینم همینطورن ... جالبیش اینه که من به همشون امید میدم ...

پی نوشت 2 : این حس گذراست ... شما به دل نگیرید ...

مهم نوشت : امروز روز مادر بود ... مادری که همه عمرشو صرف بچه هاش و خوشبختیشون کرده ... مادری که حاضرم همه زندگیمو به پاش بریزم ... مادری که همه زندگیمو بهش مدیونم ... مهربانترین موجود عالم ... تنها آرزوی من اینه که همیشه لبخند به لبات باشه ... امیدوارم که هیچ وقت کاری نکنم که دلت بشکنه و ناراحت بشی ... با تمام وجودم میپرستمت و دوست دارم ... دوست دارم ...

دیر نوشت : با اینکه دیر شده ... اما ... این متن رو تقدیم میکنم به تمام بانو هایی که میشناسم و نمیشناسم ... 

زن بودن مثل ققنوس بودن است !!! هی آتش میگیری و باز نا امید نمیشوی و از خاکسترت زن متولد میشود ... زن قداست دارد ... برای با او بودن باید مرد بود ... نه نر ... !!! ... نفس تازه کن بانو ... روزت مبارک ...


برچسب‌ها: تونل تاریک روزهای من
[ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 0:2 ] [ نیناز ]

آخه این چه وضعیه خب ؟؟؟ رفتم تو یه سایت خارجی داشتم کارامو میکردم که یهو از این پیغاما واسم اومد که شما برنده دوم جایزه های این سایت شدین ... بیان اسمتون اینارو بنویسین که ما جایزتونو براتون بفرستیم ... منم هی گفتم نه بابا بدین به اونی که بهش احتیاج داره و اینا ... ولی خب ... نشد که نشد ... از اون اصرار ... از من انکار ... که خب خلاصه بالاخره اون موفق شد و منم واسه اینکه روشو نزنم زمین رفتم ببینم چه خبره ؟؟؟ دیدم به به ... دو تا جایزه داره یکیش اپله ... یکی دیگه اش آی فونه ... گفتم دیگه چی بهتر از این ... خلاصه اومدیم بریم تو که گفتن کشور شما مشمول این جایزه نمیشه ؟؟؟ یعنی اصن یه وضی ... خب نه به اون اصرار ... نه به اینکه راه نمیدی بیایم بگیریم جایزمونو ... آخه چرا با جوون مردم این کارو میکنین ؟؟؟ چرا ؟؟؟ من که سرم به کار خودم بود ... چرا من و تو این موقعیت قرار میدین ؟؟؟ خب من گناه داشتم که ... یه بارم که برنده شدیم نتونستیم جایزمونو بگیریم ... هعـــــــــــــــــــی زندگی ... هـــــــــــــــــــــی ...

من الآن جایزمو میخـــــــــــــــــــــــــــــــوا ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم ...

 

پی نوشت : کفش هم تنگ باشد ... زخم میکند ... چه برسد به دل ...

[ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 22:19 ] [ نیناز ]
اَه ...

اَه ...

اَه ...


[ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 21:10 ] [ نیناز ]
دیر رسیده بودم ... قرار بود بعد از مدتها همدیگرو ببینیم ... بدون اینکه متوجه من بشه کنار دستش نشستم ... داشت با موبایلش تو اینترنت میچرخید ... یه پروفایل تو فیس بوک باز کرد و یه مدت به عکس کنار پروفایل خیره شد ... سلام کردم ... یهو انگار که یه چیزی یادش اومده باشه گوشیشو بست و دستپاچه سلام کرد ... بوسیدمش و گذاشتم آروم بشه ...

کلی از روزهای گذشته با هم حرف زدیم ... کلی با خاطره های روزهای مدرسه خندیدم ... تو چشماش یه جور غم بود ... دوست داشتم بدونم ... شاید میتونستم کمکش بکنم ... خیلی اتفاقی گفتم ببخشید که دیر کردم ... داشتی چی کار میکردی ؟؟؟ برگشته بودیم به روزهای صمیمی دوران مدرسه ... تو چشام زل زد و اشک تو چشاش جمع شد ... دستپاچه گفتم چی شدی ؟؟؟ چرا اینطوری شدی یهو ؟؟؟

سر صحبت رو خودش باز کرد و گفت : خیلی وقت بود داشتم زندگی خودمو میکردم ... کار و درس و خانواده و دوستای دور و نزدیک روزهامو پر کرده بودن ... به هیچ اتفاق غیر منتظره ی دیگه ای هم فکر نمیکردم ... تا اینکه یه روز خیلی اتفاقی باهاش آشنا شدم ... اولش خیلی معمولی بود واسم ... خیلی ... هیچ وقت فکر نمیکردم به غیر از حرفهای روزمره حرف دیگه ای هم داشته باشم که بهش بزنم ... از طرفی سرم هم خیلی شلوغ بود ... خلاصه اینکه حدود کمتر از یه ماه از آشناییمون میگذشت که باهام تماس گرفت و قرار شد همدیگرو ببینیم ... اونجا بود که احساس کردم به غیر از اینکه مشترکات زیادی با هم داریم رابطه امون مثل باقی رابطه ها نیست ... یعنی اصلا معمولی و ساده نیست ... خلاصه اینکه این قرارها بیشتر شد و آخر هفته ها واسم یه آرزو بود که زودتر بیاد و بتونیم همدیگرو ببینیم ... همه چیز خوب بود ... خاطره های خیلی خوب ... روزهای خوب ... جاهایی که هیچ وقت نرفته بودم ولی با اون رفتم و واسم شد یه دنیا خاطره ... با اینکه سرم خیلی شلوغ بود اما حاضر بودم تمام اوقاتمو بذارم واسه اون ... حاضر بودم همه کارامو بذارم کنار تا بتونیم همو ببینیم ... گرچه به نظر اون اینطور نمیومد ... البته خب از نظر منم اینطور نبود که اون کاراشو بذاره واسه یه وقت دیگه تا بتونیم همو ببینیم ... خلاصه اینکه هر دومون خوب بودیم ... فقط یه تفاوت کوچیک تو انتخاب آینده امون ... اون انتخاب خیلی هم کوچیک نبود ... و از دید هر دومون تاثیر گذار میومد ... یه بار که رفته بودیم به محل مورد علاقه من ... همونجایی که دیگه هیچ وقت پامو اونجا نذاشتم ... خیلی با هم صحبت کردیم ... همه چیزو بررسی کردیم ... اما خب قرار اونی شد که اصلا دلم نمیخواست ... از اونجایی که تا قبل از آشنایی با اون ... همه کارامو با عقل پیش میبردم این بارم سعی کردم همین کارو بکنم ... اونم همینطور به نظرم رسید ... و قرار به جدایی بین هر دومون قطعی شد ... از اون روز کذایی خیلی وقته میگذره ... خیلی وقت ... اما هنوزم نتونستم فراموش کنم ... عقل میگه کار درستی کردی ... اما نمیدونه با این کار چه بلایی سر احساسم آوردم ... از اون روز به بعد هر اتفاقی که میافته ... هر جایی که میرم ... همه خیابونهایی که با هم رفته بودیم ... یادآور روزهای خوبیه که داشتم ... همیشه روزهای خوب زندگی وقتی تموم میشن روزهای بدی رو واسه آدم میسازن ... 

دیگه اشک مجال حرف زدن بهش نداد ... فکر کردم چطور بعد این همه مدت و با مدت کوتاه آشناییشون هنوزم اینهمه دوسش داره و اینطوری ازش حرف میزنه ... 

از همون دوران مدرسه مغرور بود ... همیشه بی محل به پسرا از کنارشون رد میشد ... هر چی متلک میشنید جوابی نمیداد ... واسه همینم بود که خیلی دوسش داشتم ... دلم واسش خیلی سوخت ... چرا این اتفاق واسه کسی میوفته که هیچ وقت با هیچ کسی بد نکرده ... هیچ وقت بد کسی رو نخواسته ... با دل هیچ کسی بازی نکرده ...

وقتی ازش پرسیدم دیگه هیچ وقت ازش خبری نشد ... گفت چرا ... بعد از اون یکمی اس ام اسی و دو سه بارم تلفنی از هم خبر دار شدیم ... اما این کار منو بیشتر عذاب میداد ... یه جورایی امید الکی و واهی بود ... واسه همینم ازش خواستم که تمومش کنیم ... 

دلم میخواست کمکش کنم اما هر چی فکر کردم هیچ راهی به ذهنم نرسید ...

[ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 14:54 ] [ نیناز ]
عاشق تهرانم ... یعنی واقعا حاضر نیستم حتی واسه یه هفته تو یه شهر دیگه ای زندگی کنم ...

چقدره سبزه ... چقدر خوبه ... حتی حاضرم آلودگیاشو ... ترافیکشو ... اعصاب خراب مردم دوست داشتنیشو ... همرو به جون بخرم ... ولی بهم نگن برو یه جای دیگه زندگی کن ...

امروز که به شهر دقت کردم ... دیدم چقدر خوشکل شده ... خیلی ... گلا ... یاس ... لاله ... بنفشه ... کاج ها ... درختها ... شکوفه ها ... عالیه ... عاشق تهرانم ...خداجونم شکرت بابت همه نعمتهای اینجا ...

همه شهر ها خوبن ... همشون ... اما به نظر من هر کسی باید تو همون شهری زندگی کنه که عمرشو توش گذرونده ... به شخصه نمیتونم یه جای دیگه زندگی کنم ... نمیتونم ... زندگیم و جونم بسته به اینجاست ...

خداییش امروز تهران منو بدجوری به وجد آورد ... خیلی سبز و زیبا شده ...

دلم میخواد تمام عمر باقی مونده رو صرف درست کردن مشکلات تهران کنم ... خدا کنه این فرصت در اختیارم قرار بگیره ...

[ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 23:10 ] [ نیناز ]
ببار ای نم نم باران
ببار ای نم نم باران
زمین خشک را تر کن
سرود زندگی سر کن
دلم تنگه دلم تنگه
سرود زندگی سر کن
دلم تنگه دلم تنگه
بخواب بخواب ای دختر نازم
به روی سینه بازم
که همچون سینه سازم
همش تنگه همش تنگه
که همچون سینه سازم
همش تنگه همش تنگه
لالایی کن مرغک من
دنیا فسانه است
لالایی کن مرغک من
دنیا فسان است
هر ناله شب گیر این گیتار محزون
اشک هزاران مرغک بی آشیانست
هر لاله شب گیر این گیتار محزون
اشک هزاران مرغک بی آشیانست
ببار ای نم نم باران
ببار ای نم نم باران
زمین خشک را تر کن
سرود زندگی سر کن
دلم تنگه دلم تنگه
سرود زندگی سر کن
دلم تنگه دلم تنگ

پی نوشت : لا لا لا لا دل من ...

[ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ] [ 23:55 ] [ نیناز ]

درباره اینجا

سلام دوست عزیز ... قدیمی و جدید ... خوش اومدی به خونه مجازی مــــــــــن ...
---------------------
اینجا واسه لینک کردن از کسی اجازه گرفته نمیشود ... اگر خوشتون نیومد که لینکتون کردم بهم بگید برش میدارم ...
---------------------
هرگاه صدای جدیدی سلام می کند ...
تپش قلب می گیرم !!!
من دیگر کشش خدا حافظی ندارم ...
مرا ببخش ...
ببخش که جواب سلامت را نمی دهم ...
امکانات وب